نادانى را ديدم که بدنى چاق و تنومند داشت ، لباس فاخر و گرانبها پوشيده بود و بر اسبى عربى سوار شده ، و دستارى از پارچه نازک مصرى بر سر داشت ، شخصى گفت : ((اى سعدى ! اين ابريشم رنگارنگ را بر تن اين جانور نادان چگونه يافتى ؟ ))
گفتم : خرى که همشکل آدم شده ، گوساله پيکرى که او را صداى گاو است . يک چهره زيبا بهتر از هزار لباس ديبا است .
به آدمى نتوان گفت ماند اين حيوان
مگر دراعه و دستار و نقش بيرونش
بگرد در همه اسباب و ملک و هستى او
که هيچ چيز نبينى حلال جز خونش
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:16  توسط علی
|
سلام آمده بودیم به حالی برسیم که غرق قال شدیم و در دریای قیل و قال غوطه ور. حالش برای دیگران شد و آهش به ما رسید به ما حتی جام بالا رفته ات نرسید امیدمان اقل کمش به پیاله لیسی بود که آنهم که توفیق ما نشد این شد که خاک نیشین راهت شدیم و به هر راهی راهت التماس گو اما اگر ما را نصیبی از لبت نشد سر سلامت که قصه شاه و گدا همیشه همین بوده و بود ما خواستیم چیز دیگر رقم خورد. ______________________________