سلام
به فردائی می اندیشم
که فرداتر ز فردایش
بهاری بی خزان باشد
اگر بلبل نمی آید
به چشم گل گران باشد
اگر ساقی نگاهش نیست بر جامم
خم می لااقل بی پاسبان باشد
همان روزی که بر گلدسته های مسجد شهرم
همیشه صوت قرآن و اذان باشد
و بر دیوار بیت الله جای دست مرد مهربان باشد
نماز آنجا صفا دارد
صفا هم مروه هم دارد
و بارن شوق نم نم بی امان باشد
نه من شیخم
نه من شوخم
ز می یا مسجدم دورم
فقط در لحظه ی وصلم کمر از من جوان باشد
که رقص آید به شعر او
به نثر او
به وعظ او
به قرآن ش
به یا الله و سبحانش
اگر در دست جان باشد
.
.
.
به فردائی می اندیشم ...
یا حق
همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع قصّه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
ناليدن بلبل ز نوآموزي عشق است هرگز نشنيديم ز پروانه صدايي
بيهوده نيست گرية بي اختيار شمع آبي بر آتش دل پروانه ميزند
نميدانم كه از ذوق كدامين داغ او سوزم به آن پروانه ميمانم كه افتد درچراغداني
بال پروانه اگر پاس ادب را ميداشت شمع پيراهن فانوس چرا مي پوشيد
ز آن شعلهها كه از دل پروانه سركشيد روشن نشدكه شمع دراين انجمن كجااست
به پايان تارسديك شمع صدپروانه ميسوزد شعارحسن تمكين،شيوة عشق است بي باكي
آخر اي ماه جهانتابم چه كم گردد ز تو گر شبي پروانة شمع شبستانت شوم
اگر صد بار سوزي باز برگرد سرت گردم نيم پروانه كز يك سوختن در دست و پاافتم
عاشق و انديشة بوس و تمنّاي كنار بهر غيرت شمع آتش ميزند پروانه را
حسن وعشق پاك راشرم وحيادركارنيست پيش مردم شمع در بر ميكشد پروانه را
به دوست نامه نوشتن شعار بيگانه است به شمع نامة پروانه بال پروانه است
شيوة مردان نباشد عشق پنهان باختن كمتر از پروانه نتوان بود درجان باختن
كسي عاشق شودكزآتش سوزان نپرهيزد به راه عشق نتوان بودن از پروانهاي كمتر
نه هرخامي زپايان شب عاشق خبر دارد كه فصل آخر اين قصّه را پروانه ميداند
از تو با مصلحت خويش نميپردازم همچو پروانه كه ميسوزم و در پروازم
سالها شمع دل افروخته و ســـوختهام تا ز پروانه كمي عاشقي آموختهام
پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب ميسوزم و با اينهمه سوزش خوشم امشب
پروانه به يك سوختن آزاد شد از شمع بيچاره دل ما است كه در سوز و گداز است
پروانه ز من شمع ز من گل زمن آموخت افروختن و سوختن و جامه دريدن
پروانهام و عادت من سوختن خويش تا پاك نسوزم دلم آسوده نگردد
شبي پروانهاي ديدم ميان شعله شمعي حسد بردم بر احوالش كه خوشمستانه ميسوزد
افروختن و سوختن و جامه دويدن پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت
من نميگويم سمندر باش يا پروانه باش چون به فكر سوختن افتادهاي مردانه باش
ما و پروانه و بلبل همه خويشان هميم چشم بد دور كه يك جمع پريشان هميم
شب شمع يك طرف رخ جانانه يك طرف من يك طرف در آتش و پروانه يك طرف
با ما بگو رضاي تو گر در شكست ما است پروانهايم و سوختن مـا به دست ماست
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
تا سحر شمع و من و پروانه با هم سوختيم آنكه بر مقصود نائل شد سحر پروانه بود
ديدي كه خون نــــــا حق پروانه شمع را چندان امـــــان نداد كه شب را سحر كند
شعارحسن تمكين،شيوة عشق است بيتابي به پايان تارسديك شمع،صدپروانه ميسوزد
سوخت پروانه گر از شمع، به ما روشن كرد كه رخ افروختگان دوست گدا زند همه
حسني كه كامل افتاد ايجاد ميكند عشق هر قطره رنگ اين شمع پروانه دگر شد
دلبر بيخشم و كين گلبن بيرنگ وبو است دلكش پــــــروانه نيست شمع نيفروخته
بوي گل امشت ز دود شمع ميآيد، مگر بلبل اشكي بر سر خاكستر پروانه ريخت؟
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست پروانه بيا كه روز روز من و تست
اي شمع بزم! دوش چرا ميگريستي؟ پروانه عاشق است تو سر گرم كيستي؟
ابدال اصفهاني
این دل و پروانه های رنگیش قربان شوم / زین چنین قلب رئوفی من گریزان کی شوم
گر که روزی خانه پروانه ها مهمان شوم / چون که قابل اوفتد صاحبخانه را خادم شوم
من در آن کنج امان مسکن گزینم آنچنان / که ز حسرت جملگی عشاق انگشت گیرن بر دهان
پس حیاط دلکشش را آب و جارو میکنم / سردرش با کاشی عشق نقاشی میکنم
بعد از آن کوشم که این گوهر گران / دور ماند از گزند این و آن
از برای آن همه پروانه های عاشقش / شمع را گویم نسوزاند پر پروانه اش
آنچنان رویش دهم گلهای ناب / تا نشیند یک نفس پروانه ای از کند و کاو
وز برای آن همه بی تابی پروانه ها / میزنم زیبا پلی اندر میان قلبها
ارمغان پل همه آسایش است / از برای آن دلش دنیا همه آرامش است
تا نفس آید بگویم من سخن پروانه وار / من خود پروانه ام ، پروا چرا مستانه یار ؟!
رحم الله من لا یُعرف و من فرّ من الشهرة
ضیّقت الدنیا صدری
و ضیّعت عملی
هذا
و اسئک الهی ان قیل فی حقی بعد موتی :
عاش سعیدا و مات سعیدا
و ایضا
یبکیَ من یعرفنی عند موتی
ان شالله